از خود بیگانگی یا رها شدگی هویت

امیر محمد صفرانداقی 97 : تعداد بازدید

امروزه یکی از دغدغه های مهم روانشناسان و فعالین اجتماعی مخدوش شدن هویت یا به معنای دیگر مخدوش شدن خود فرد می باشد به این معنی که زمانی که از فرد بخواهیم تعریف در مورد خود بدهد احتمالا تعریفی ارائه می دهد اما در درون خود به آن تعریف اعتماد ندارد. از این مسئله فراتر دهکده ی جهانی و هجوم محرک های مختلف این تعریف را دشوار کرده است.

نتیجه ی هجوم اطلاعات بر ذهن افراد که آن را می توان از خود بیگانگی نامید.انسان در کل انسجام خود را از دست می دهد و تعاریف مختلف و چه بسا متناقضی را می پذیرد. هجوم فشارهایی چون فرهنگ،ارزش،سنت، سبب می شود که فرد از استقلال فکری خود خالی و محتوای جامعه پر شود شود. در این جریان، انسان، آزادی اندیشه اش را از دست می دهد و قدرت قضاوت  در او ضعیف می شود .

 

 ازخودبیگانگی ابعاد گسترده و مصادیق بی شماری دارد اما تعریف آن بطور خلاصه، عبارت است از از دست دادن باور به خویش و توانایی و ارزشمندی خود. واژه ازخود بیگانگی به دو معناست:‌ یکی اینکه شخص، باورهایش را (از جمله باور به توانایی و ارزشمندی خود)،خودش با تفکر به دست نیاورده است بلکه از طریق تقلید از محیط بدون فکر کردن به دست آورده است. دیگر اینکه فرد خود را در برابرقدرت دهکده ی جهانی باخته و اصلا به توانایی خود اعتماد ندارد. نتیجه آن است که شخص برای کسب احساس خوبی و ارزشمندی، محتاج عوامل بیرونی است و لذا در نگاه او، عواملی همچون تایید جمع، رفتارهای دیگران و شرایط محیطی بسی تعیین کننده تر از اندیشه و رفتار خود اوست. در نتیجه،  فرد از خودبیگانه از یک سو از رنج وابستگی، حساسیت و تعلیق دائمی در فشار است و از سوی دیگر هویت و ارزش خود را در گرو تایید جمع می داند. دور از تصور نیست که فرد وابسته، برای کسب تایید اجتماع، ناچار به صرف  وقت و انرژی می شود و چه فشاری را تحمل می کند. با این همه معلوم است که هیچ تضمینی به موفقیت در این راه وجود ندارد، چرا که اولا ثروت، مقام و امثال آن همگی داشته هایی دیریاب، نامطمئن و پر اضطراب هستند. ثانیا بسا که دیگرانی که باید فرد را به سبب کسب چنین ارزش هایی تایید کنند خود، به دشمن و حاسد و رقیب او تبدیل شوند و لذا پروژه ای که باید آن را «تامین اعتماد به نفس بیرونی» خواند با شکست مواجه شود. تردید در ارزش و جایگاه خویش انسان را به تعلیق و برون ریشگی دچار می کند. شخص خودباخته ناچار است پیوسته وضعیت خود را با ارزش داوری های محیط منطبق کند تا مطمئن شود عوامل بیرونی او را مورد تایید قرار می دهند. همین جریان، حساسیت های خاصی در او ایجاد می کند. فرد خودباخته تمایل دارد که هر سخن و رفتاری را به بی توجهی یا بی مهری تعبیر کند و به رنج کم ارزشی و کهتری دچار گردد. او غافل است از اینکه رنجش او بیش از آنکه برخاسته از رفتارهای دیگران باشد، ناشی از حسایت ها و ذهنیت های رنج آور خود اوست. وقتی تعارض های نهفته در ارزش ها و قضاوت های جامعه را در نظر بیاوریم، روشن خواهد شد که فرد در کسب جایگاهی مطمئن با چه تضاد و دشواری دست به گریبان است.

یکی از عوارض از خود بیگانگی،تلاش برای چسبیدن و چنگ زدن به عوامل بیرونی برای دست یافتن به خود ارزشمندی است. شخص از خودبیگانه برای پر کردن خلأهای خود به تحصیل مال، شهرت، مقام و امثال آن چنگ می زند. او در هر رابطه ای اعم از دوستی، ازدواج و غیره بیش از هر چیز به دنبال کسب تایید و پنهان شدن در زیر چتر تایید دیگراان است. با این حال کسب داشته های بیشتر، کمتر منجر به احساس اطمینان و رضایت او می شود. گویا هر چه جلو تر می دود، باز هم سراب آرامش یک فرسنگ از او دورتر است. دلیل این امر آن است که بر خلاف تصور ناشی از خودناشناسی او، مشکل او, نداشتن نیست، بلکه ندیدن داشته های خویش است. به گفته دیگر، در واقع مشکل فرد خود باخته یک مسئله ی مقداری نیست که بگوییم، با میزان مشخصی از اتصال می تواند بهبود یابد ولی مشکل اساسی در این ساختار یک خلا روانی است.





rating
  نظرات

نظری وجود ندارد.

نام
ایمیل
وب سایت
عنوان
نظر
تصویر امنیتی
وارد نمودن کد